میخوام داستان دیدارمنونفسموبنویسم..داستانی که مدتهامنتظرهمچین روزی بودیم...روزی که همدیگروازنزدیک ببینیم....اون روزامروزبودوبهش رسیدیم...
..امروزروزچهارشنبه 26 آبان 1395 ساعت 9:45دقهباحامدتماس گرفتم وبیدارش کردم..ساعت 10ونیم بودکه پیام دادم کجاس وحرکت کنه..اونم گفت که ازخونه زدبیرون که بیادوساعت 11وربع ماشین گیرش اومدوسوارشدکه بیادشهرمون...منم ساعت 11:10دقه لباس پوشیدم وشروع کردم به آماده شدن...ساعت 11:50 دقه حرکت کردم سمت مدرسه که ب بهانه کلاس تقویتی برم امانفسموببینم..ساعت 12:10دقه بادوستم رفتم کیک فروشی که برای گلم کیک تولدبخرم...کیکوخریدم ویه نیم ساعتی توی مغازه منتظرموندم که حامدبرسه اونم ساعت 12:45دقه بودکه رسیدشهرمون وتوکوچه اومدوگفت که توکوچم..منم ازمغازه زدم بیرون ولی ازبس استرس داشتم اصلا ندیدمش تادوستم گفت حامداونجاس..منم نگاه کردم وعلامت دادم که پشت سرم بیادوازخیابون گذشتیم وقتی شلوغیوردکردیم دیگه دوستم رفت..ومنوحامدباقی راه روکنارهم رفتیم...
.."واااای که چه حسقشنگیه کنارعشقت راه بری...
.به طرف پارک شقایق رفتیم..ویه گوشه خلوتی روی چمن نشستیم.....وااااااای بمیرم حامدخیلی گرسنه وتشنه بودچون نه صبحونه خوردونه نهار..پاشم دردمیکرد..
..منم تشنه بودم..بعدچنددقه گفتم که بره آب بخره..اونم رفت ویه بطری آب ودوتاچیپس ویه پفک وتخمه ودوتا رانی گرفتوآورد...وااااااای بمیرم تموم پولاشوخرج کردم....
..مونوپدودرآوردوگوشیوخواست بذاره داخل مونوپدبمن گفت که سرمونوپدوبگیرم تااون بذاره اون لحظه اولین لحظه واولینباری بودکه دستم به دستش خورد..
..باهمدیگه کللللللللللللی عکس گرفتیم..
.شمع 18سالگیوگذاشتم داخل کیک وروشنشون کردم وباکیک عکس گرفتیم...
بعدازعکس گرفتن هدیه هاموداد..واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای که چقدهدیه هاش به دلم بودن..خیلییییییییییی قشششششششششششنگ بودن....![]()
خودش ساعتودستم گذاشت ومنم فیلم گرفتم...بهترین حس زندگیوداشتم...
![]()
حالامیخوام عکس بعضی چیزاروبذارم...

اینم عکس دستای منونفسم به شکل قلب..

اینم عکس دستای گره خورده منونفسم برای اولینبار...

اینم عکس آدامسی که لحظه رفتن بهم دادوعکس شمع 18سالگیمون که عدد1رومن بردم وعدد8رونفسم برداشت...

اینم عکس رانی ای که دوتامون ازش خوردیم...


اینم عکس چیپس وپفک وتخمه هایی که توپارک واسم گرفت...

اینم عکس لواشکی که همراه باهدیه هاواسم آورد..وای خیلی خوشمزه وزیییاد بود...

وامــــــــــــــــااینم عکس جعبه ساعتی که نفسم داده"عکس خود ساعت توپستای قبلی گذاشته شده"..

اینم عکس "دفترخاطراتی"که نفسم بهم داده...وااااای عروسک بود..

برچسب:
نویسنده: بهنام نصیری