میخوام خاطره اومدن نفس به خونمون روتعریف کنم..

روزیکشنبه 1395/10/26 عروسی خواهرم بود..ومن روزشنبه به حامدگفتم بابام دعوتتون کرده میای؟گفت که مطمعن نیست که اومدنش بشه یانه...خلاصه امیدداشتم که بیادولی ازطرفیم میگفتم وقتی حامداینجوری میگه لابداومدنی درکارنیست..روزیکشنبه رسید..عروسی براشب بود..ساعت 2ظهربهش پیام دادم که...
مــــــــــــــن :عصرمنتظرتم..
حــــــامـــــــــد:نمیدونم بیام یانه...یه سری بحثاشدن توخونه...نمیدونم بیام...
منم درحال ظرف شستن بودم ک پیامش برام اومد..وقتی خوندمش کاملاپژمرده شدم ودیگ دلم نمیخواست حتی برای عروسی خواهرم ب خودم برسم...
مــــــــن :باشه..اشکال نداره..
حــــــــــامـــــــــد :ببخشیدعشقم..
اماحامدخودش میدونست پشت این "باشه ی من "هزاران حرف ودل شکستس...چنددقه گذشت ودیددیگه چیزی نگفتم میدونس ناراحتم بعدیهوصدای پیام اومد..حتی حوصله بازکردن پیامم نداشتم ولی بازش کردم..
حـامـــــــــــــد:دروغ گفتم...کارتوانجام بده باروحیه...من میام...
واااااای چقدخوشحال شده بودم...
عصرش که شدهوادیگه تاریک شده بودبهش گفتم پس کجایی گفت خونه ایم هنوزحرکت نکردیم...خیلی عصبی شدم ولی دیگ چیزی نگفتم فقط گفتم زودتربیاین دیگ...بعدبازم اس دادگفت توماشین جام نشدنیوردنم...دیگ کفری شده بودم ودادزدم..امادیگ جوابمونداد..20دقه ای گذشتومامانش ومادربزرگش اومدن داخل...سلام بهشون کردم وبعددیدم حامدپیام داده که توخونه بغلی تومرداست....خیلی خوشحال شدم ولی عصبیم شدم ازبس اذیتم کردوحالموگرفت...موقع شام ک شده بوداومدداخل خونمون وغذامیدادبه زنا...تامیدیدمش خندم میگرفت...نه اون سلام کردونه من...مامانم وداداشام خیلی باهاش خوب بودن...تیپشم نگو..عالی بود..خودشم مثل همیشه عالی بود...قربونت بشم الهی..

حامدبهم گفت ساراغذانیست؟نتونستم جلوخودموبگیرم خندیدم وجوابشودادم..
آخرشم انقدکمک کردکه غذاگیرخودش نیومدوالکی به مامانم گفت کوبیده دوست نداشتم...مامانم کباب کرده بودوبه زورکباب بهش دادکه بخوره...عاقدبعدشام اومده بودوداشت صیغه محرمیت خواهرم وشوهرش رومیخوند..حامدم تواتاق بود...ومن فقط خودمودرکنارنفس تصورمیکردم...
یکی ازفامیلابه اسم مهدی که خانوادش حرفشوزدن برامن ومنم جواب ردبهشون دادم..اوناهم تواتاق بودن وخیلیم بدنگاه میکرد...حامددیگ عصبی شده بود وعصبانیتشومتوجه شدم...بعداینکه عاقدرفت وعروس دادمادم میخواستن برن ماه عسل..متوجه شدم که حامدداره بامهدی بحث میکنه..
حامدبهش گفت که یکباردیگ به سارابدنگاه کنی یاحرفی بزنی شقت میزنم..سارامال منه..اونم میگفت که بخاطریه دخترمنومیفروشی..وهزاران حرف دیگ ک حامدبهش زدفقط نزدش وگرنه اگ جای مناسب گیرمیومدوااای خدامیدونه چیکارش میکرد....
فدات بشم زندگیم....این آشغالا ارزش نگرانیتوندارن...عااشق وقتاییم که غیرتی میشی..

روزیکشنبه یکی دیگه ازبهترین روزام بود..دیدنت بهم انرژی داااااااد..خیلی دوستت دااااااااارم...

عشقــــــــم....
مـــن باصــدای " نفس کشیـــدنت "هم عاشقــــی میکنــــم...
برچسب:
نویسنده: بهنام نصیری