ظهربودک رفتم روستاک برای عیدسرخاک
پسرعموهام باشم..خییییییییییلی
خووووووووشحالم چون امروزیعنی
۱فروردین سال۹۵من عشقم
حامدودیدم..
حامددیشب گفت
که میادفرداصبح زنگ زدم تابیدارشه
بعدشم هم اون هم من عیدوبهم تبریک
گفتیم..بعدرفت پمپ بنزین،بنزین زدوحرکت
کرد..دیدمش مث قبل خوشکل بودمث قبل
همون لبخندش رولباش بود..قربونت بشم
حامدم..ک میدونم هم توروحیه گرفتی هم
من..ساعت ۱۰صبح بودک رسیدی
واومدی سرمزارومنم لابه لای جمع
متوجت شدم ودیدمت امازیادنگات
نمیکردم چون میترسیدم کسی شک کنه
راستشوبخواین یه چنتاجوشم زدم دوس
نداشتم ک عشقم ببینشون..چون زیبایی
پیش نفسم خیلی برام
مهمه..بعدمزاراومدیم خونه عموم
اینا..چشمم ب دربودک ببینمش بعدچندقه
اومدداخل منم بازم دیدمش
ازدور..اماهمین یواشکی نگاه کردنای
دوتامونوخیلی دوسداشتم..همینکه
حست میکردم یه دنیابقول عشقم انرژی
میگرفتم..من رفتم توحیاط تاظرفاروبشورم
عشقمم اومدتوحیاط یه گوشه ای
وایسادتامنوبتونه بازم نگاکنه..همینکه
میخاست بره نگاش کردم ورفت..عشقم
بااینکه جوشامودیده بودامااصلابراش مهم
نبودچون میدونست
جوشارفتنین..اماعاشق این روزبودم اگ
تورونمیدیدم اصلاروزخوبی برام
نمیشد..عشقم نفسم این
دیدارمونوهیچوقت یادم نمیره..عشقم
خوشتیپ بودمث همیشه بدلم
بود..حامدم دوستت دارم عیدت مبارک
قلبم..دوستت دارم..انشاله تواین سال
عشقمون شعله ورترشه..

برچسب:
نویسنده: بهنام نصیری