۱۱ظهرباحامدم پیامی حرف میزدم وراجب
امتحاناتمون میگفتیم وساعت ۱۲وخورده
باهاش خدافظی کردم که برم
ناهاربخورم..حامدبعدازناهاررفته
بودرودخونه البته من درجریان رفتنش
نبودم..بادوستش میلادورضاومسعودبه
رودخونه رفت ووقتی حموم میکردن
حامدتواب جلوترمیرف ک پاش توآب
لیزمیخوره ودرحال غرق شدن توعمق
۶متری بود..کتف راستش بیجون
شدواصلانمیتونست دستشوحرکت بده
دوستش میلاددست حامدوگرفت که
بکشه اماحامدوقتی دستشوگرف اونم
پاش لیزخوردوباحامداونم نزدیک بودغرق
شه امامسعودورضاباهمدیگ نجاتشون
دادن..حامدم کف پاش کمی پاره
شد..امادستش خیلی دردمیکنه واذیتش
کرده..حامدوقتی این جریانوبمن گف من
مرتباخداروشکرمیکردم ک حامدم زندست
وکنارمه وبه حامدگفتم ک حق نداری دیگ
بری..الانم که دارم اینارومیگم دارم گریه
میکنم ک اگ حامدچیزیش شده بودامشب
عزاداری
بود..خدایاشکککککککککککککککککککککرت
ک حامدموبهم برگردوندی..حامدگف وقتی
غرق شدم فقط توبه یادم
میومدی...حامدم توقول دادی تاته خط تاته
دنیاکنارمی پس حق نداری
نباشی...عشقم دوستت دارم
وجودم...این داستان تلخونوشتم که روزی
ایناروباهم وکنارهم بخونیم....

برچسب:
نویسنده: بهنام نصیری