
عزیزترینم...! این روزااتفاق خاصی نیفتاده که اینجابنویسم....فقط نفس میره مغازه وبرمیگرده خونه... درآمدهم خداروشکربدنیست...امشب بعداس دادن به نفس احساس کردم اشتهام بازشده وگرسنمه..بلندشدم رفتم دریخچالوبازکردم که متسفانه میوه نداشتیم..برنج وماست اوردم وخوردم..اما کم خوردم چون به نفس قول دادم کم غذابخورم چون میترسه ساراش چاق بشه... امروزیم خیلی حوصلم سررفت ومنم بادستای گره خورده خودمونفس یخورده بقولی خلاقیت به خرج دادم.... وامـــــــــا اینم خلاقیت های خـــــــــودم واینم یکی دیگه ازخلاقیتام.. چقد انتظار برای رسیدن به تـــــــــو شیرین است....خیلی این لحظات برایم زیباست... به انتظار آن روز نشسته ام تا ما به هم برسیم و یه زندگی عاشقانه را برپا کنیم.... قلبم برای آن روزی که تـــــــو رو درکنا...
ادامه مطلب